تبليغاتX
دفترچه ممنوع
من طربم طرب منم زهره زند نوای من...

شاید باید باور کنی که لازم است تو هم همراه این جریان سیّال شوی. تو هم جزء ماشینهایی شوی که برای لحظه ای زودتر رسیدن به چراغ قرمز جلوی هم می پیچند. جزء همان آدمهای سرگردان پشت ویترین مغازه ها. جزء همانها که خانه تکانی این روزها مهمترین اتفاق زندگیشان می شود و رگبارها به گریه می اندازدشان که وای مبادا شیشه ها دوباره کثیف شوند! همانها که حس شرکت در یک ماراتون اساسی را پیدا کرده اند و بی بر و برگرد باید برنده باشند!

ناتانائیل! خاطرات گذشتهء اینجا را با زخمهای اینروزها تکانده ام . اما حسرت و پشیمانی این خانه تکانی را در سالهای آینده با چه بتکانم ؟!

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 19:51 | لینک  | 

اين روزها من و تو نگاهبان بغض هماره تاريخ شده ايم كه راه گلويمان را سخت گرفته و هزار هزار سينه راه دارد براي نشستن و جاخوش كردن و باز نشكستن... اين روزها من و تو فريب خورده بازي قديمي هستيم كه معدود برنده و فراوان بازنده را كنار زده وهنوز هزار هزار دور مانده براي چرخيدن و دورگشتن و باز فريب دادن ...و كاش در هنگامه اين بازي طولاني يارگيري نكنيم با ژوكرهاي فريبكار دغلباز كه حاصلش جز واگذاري دور بازيمان نخواهد بود... اين روزها كاش من و تو تمام كنيم مرثيه پايان اميدهاي بر باد رفته را و هم صدا و يكدل و هدفداربا همين بغض چندهزارساله در گلو فرياد آسماني سر دهيم هر چند كه نيازمند معجزه اي هستيم براي باور  اكبر بودن الله مان بر خدايان زميني...

 

ناتانائيل اين روزها در این فضای پر اختناق ، در میان آدمهای چماق به دست مستقر در هر کوی و برزن هيچ كجا امن نيست... حتي برگهاي مجازي اين دفترچه ممنوع... اما من صداي تو را تنها همين جا مي شنوم...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:39 | لینک  | 

صدای تاپ تاپ پر هیجان ضربان قلب کوچولویت که پیچید توی فضای بسته و غمگین چهاردیواری خاکستری، انگار که گوشه گوشه اتاق پر شد از خروار خروار طراوت و نشاط و زندگی... و من از میان این تاپ تاپ بی وقفه و پرشتاب  یک دنیا انتظار و هیجان و امید شنیدم... یک دنیا سوال از دنیایی که چیستی و هستیش معمای شیرینت شده و برای ورود و دیده شدن در آن هی بزرگ و بزرگتر می شوی... صدای تاپ تاپ محکم قلب کوچکت به من گفت که خانه گرم و نرم این روزهایت دارد برایت هی تنگتر و تاریکتر می شود و هوای جولان دادن در عرصه ای بازتر به سرت زده...

کوچولوی لوبیایی! در آن لحظه چقدر حرف داشتم که برایت بزنم... دلم نمی خواست توی ذوقت بخورد... دلم نمی خواست امید و انتظار تاپ تاپ قلبت را ناامید کنم... ولی حق تو بود که بدانی... حق تو بود که معمای شیرین دنیایی که مهیای ورود به آن می شوی برایت باز و بازتر شود... دلم نمی خواست برایت بگویم، اما عسلک! باید بدانی که اینجا خیلی تنگتر و تاریکتر و اختناق آورتر از آن است که در پندار ذاتی توست آنقدر تنگ و کوچک که روحهای بزرگ در آن جا نمی گیرد... دلم نمی خواست برایت بگویم اما قدر فضای آرام و امن و پرمهرت را بدان که اینجا امان و آرامش سخت دور و نایاب است...

نازنین ِ کوچولو کاش می شد که گوشهای لطیف و ظریفت تنها و تنها پر شود از آهنگ دلنواز قصه های شیرین خوش عاقبت مادربزرگ و هیچ گاه صدای شوم آژیر و توپ و تانک و بمب و انفجار را تجربه نکند... کاش می شد، دنیایی که انتظارش را می کشی آنقدر پاک می بود که دروغ حدیث اول داستانهایش نمی شد و دفاع از اعتقاد تاوانی چنین سنگین نمی داشت...

آخ کوچولوی بی خبر! چقدر دریچه ها هست که باید به روی دیدگان زیبایت باز شود و چقدر هشدارها هست که باید آویزه گوشهای لطیفت گردد... وای که اگر دختر باشی مدام باید در پی اثبات حقانیت  فکرت، توانت و حتی وجودت تقلا کنی و خم به ابرو نیاوری... اگر دختر باشی چقدر باید دنبال کنی این کلاف پر پیچ و خم عاشقی را و آخرش برسی به گره کوری که کار بازشدنش از دست و دندان گذشته... و اگر پسر باشی نباید هیچ وقت فراموشت شود که احساسات تو تابع جنسیت توست!...اگر پسر باشی در بازیهای کودکانه ات هم باید لباس رزم بپوشی و دغدغه غالب ذهنت شکست دشمن خیالی باشد و سنگینی کوله بار مردانگی را همیشه بر شانه هایت تحمل کنی...

کوچولوی منتظر! این روزها دور و اطراف ما خبرهای تازه ای است... موجهای رنگارنگ از این سو به آن سو کشیده می شود و عده ای گرم موج سواری روی آبهای گل آلود هستند و ماهی می گیرند و ماهی می گیرند... ما هم این روزها خیره به افقی ناپیدا سوار موج سبز شده ایم اما شاید بیشتر برای فرار از موجهای دروغ و ریا و فریبکاری... عسلک! همان جا بمان! بگذار در رویاهایت این دنیا را سرشار از رنگهای ناب و خالص آزادی و رهایی ببینی... بگذار در همان محیط کوچک و مرطوب و گرم  گوشهایت  خواب نجواهای آرام و عاشقانه آسمانی ببینند... همان جا بمان عزیز کوچولو... به خدا که آنجا آزادتر و آرامتر و در امانتری...

سونو کیت* را از روی شکم مادرت بر می دارم، تاپ تاپ امیدوار قلب کوچکت را دیگر نمی شنوم و باز حجم خاکستری اندوه اتاق به سویم هجوم می آورد... نمی دانم حرفهایم را شنیدی یا نه؟!... به چشمهای بی قرار مادرت نگاه می کنم... یک راه دیگر هم هست برای هدیه کردن آزادی به تو... چشمانم را بر هم می گذارم شک ندارم که مادرت هم راضی ِ راضی خواهد بود...از ته ته ته دلم از خدا می خواهم تا بهشتی را که قرار است فردا زیر پای مادرت پهن کند، به زمین بیاورد و تقدیم کند به تو... به تو و همه کوچولوهای بیگناه دنیا...

 

*: سونوکیت: ابزاری برای ارزیابی و شنیدن ضربان قلب جنین از روی شکم مادر

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:27 | لینک  | 

بعد از دیر زمانی قرعه توفیق که به یمن دولت بخت ، برای نگاشتن نصیبمان می شود، دیده بر هم می نهیم و در انتظار بارش کلمه ها در پس پرده پلکهایمان می نشینم... شاید طرحی نو در انداخته شود هر چند نه گلی برای افشاندن است  و نه ساغری برای انداختن می... تنها به مدد قدرت خیالیمان برای شکافتن سقف فلک نظاره گر رقص نرم کلمات می شویم...کلمه ها باز شکوه گرانه رقاصی می کنند، شاید شاکی از دستهای خالی مطرب برای نوازش سرود خوش کذایی... یا شاید حسرت زده سرانداختنی پای کوبان و غزل خواندنی دست افشان... و ما حق قضاوت نداریم که قسم خورده ایم، محک لاف عاقلان و طامات بافته شده مدعیان را از این پس فقط و فقط حواله به داور کنیم... پس چشم بداندیشمان را می گشاییم و خامش گوشه ای می نشینیم که دیگر این دل نازکمان! طاقت فریاد دادخواه ندارد...! و بر آن می شویم تا دیدگان گشوده مان را باز آینه دار جمال شما بگردانیم و گوشه محراب ابرویتان آرام بگیریم و نفس به بوی خوشتان مشکبار کنیم شاید این راه مستانه چاره مخموریمان گردد...و شاید که وقتی دیگر نوای سرخوشانه مهرتان دستان مطرب را پر کند از عود و رودی خوش و کلمه ها میدانی یابند برای پای کوبان سرانداختن و دست افشان غزل خواندن...
نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:26 | لینک  | 

آدمهای این دور و اطراف زبان مخصوص به خودشان را دارند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان با تو حرف می زنند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان شکایت می کنند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان به تو فحش می دهند... به زبان خودشان از تو تشکر می کنند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان نگاهت می کنند... به زبان خودشان سر تکان می دهند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان گریه می کنند... به زبان خودشان می خندند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان غمگین می شوند... به زبان خودشان هلهله می کنند...آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان زیبا می شوند... به زبان خودشان چهره نشان می دهند و چهره می پوشانند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان به آسمان نگاه می کنند...آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان عاشق می شوند... به زبان خودشان قهر می کنند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان فقیر می شوند... به زبان خودشان پول در می آورند...آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان شاعر می شوند... آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان بیمار می شوند... به زبان خودشان خوب می شوند...آدمهای این دور و اطراف به زبان خودشان زندگی می کنند... به زبان خودشان می میرند... آدمهای این دور و اطراف زبان مخصوص به خودشان را دارند... آدمهای این دور و اطراف بر روی زبانشان به شدت متعصبند...

آدمهای این دور و اطراف زبان مخصوص به خودشان را دارند... باید زبان آدمهای این دور و اطراف را بلد باشی تا در شادیهایشان هلهله کنی و در غمهایشان اشک بریزی... باید زبانشان را بلد باشی تا زیباییشان اسیرت کند... باید زبانشان را بلد باشی تا شکایتهایشان پشتت را بلرزاند...  باید زبانشان را بلد باشی تا نگاهشان را بخوانی ...باید زبانشان را بلد باشی تا فحشهایشان چندان آزاردهنده نباشد... باید زبانشان را بلد باشی تا بر سر تکان دادنشان به تمسخر نخندی... باید زبانشان را بلد باشی تا دردشان را درمان کنی... باید زبانشان را بلد باشی تا برایشان شیپور بیدارباش بزنی ... باید زبانشان را بلد باشی تا برایشان شعر بگویی و شعر بخوانی...باید زبانشان را بلد باشی تا فرق اسارت و آزادی را خوب حالیشان کنی... باید زبانشان را بلد باشی تا کنارشان آرام زندگی کنی و آرامتر بمیری...

آدمهای این دور و اطراف زبان مخصوص به خودشان را دارند...  آدمهای این دور و اطراف چندان غریبه نیستند... آدمهای این دور و اطراف همین نزدیکیها هستند... فقط کافیست سرت را بچرخانی به سمت این دور و اطراف و چشمهایت را باز کنی به سوی این دور و اطراف و گوشهایت را تیز کنی به جهت همین دور و اطراف... بعد فقط کافیست دهانت را باز کنی آنوقت می بینی که خودت هم به زبان آدمهای همین دور و اطراف حرف می زنی، شاید کمی بدون لهجه...!

ما همسایه های این دور و اطراف زبان مخصوص به خودمان را داریم...

 

ناتانائیل! روزهاست که لای برگهای دفترم  نشانه ای میگذارم تا چند خط را برایت بخوانم... و امروز همه برگهای دفترم نشانه دار شده... وای! چقدر خط نخوانده برایت دارم...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:25 | لینک  | 

٪×!* عزیز! که اگر نام واقعیت این است، بسیار دوست دارم بدانم به نام خواندنت چه آوایی دارد؟!.. ببخش که بعد از شاید یکی دو ماه تازه امروز فرصت و حال و هوای آن دست داد که جواب سوالات مکررت را بنویسم... راستش را بخواهی پرسشهایت مرا یاد زمانی انداخت که به آرایشگاه می روم و هر چقدر سعی میکنم خودم را با کتاب و موبایل و... مشغول نشان دهم، باز هم خانوم کناری که انگار حوصله اش خیلی سر رفته، سر صحبت را باز می کند و سوالهایی مشابه پرسشهای تو می پرسد... این مراسم معمولا" با سوالی در مورد سن و سال شروع می شود و متعاقبش اینکه چقدر بیشتر یا کمتر نشان می دهم و... دنباله اش ازدواج و شغل و خانه و آشپزخانه و شوهر و مادر شوهر و جد و آباء و.... سوالات تو به همان صمیمیت و سادگی خانوم بغل دستی بود و در عین حال به همان شیرینی حرفهای ناگزیر خاله زنکی!... از من در مورد زندگی خصوصی بدون سانسور پرسیده بودی!... در مورد همسرم!... در مورد خانواده همسرم!... در مورد کارهای خانه و اینکه کی غذا درست می کنم!!... در مورد قصد مهاجرت به خارج از ایران... در مورد رضایتم از زندگی و... و در نهایت با دلخوری از جواب ندانم از من خواسته بودی  یک روز معمولی زندگیم را توصیف کنم... شرمنده! ولی این یکی هم مرا یاد انشاهای دوران دبستان و راهنمایی انداخت... ولی امروز و این لحظه انگار فقط برای این ساخته شده تا برای تو بنویسم... امروز انگار احتیاج دارم به هیچ چیز فکر نکنم و مثل همان خانوم بغل دستی آرایشگاه برایت یک روز معمولیم را توصیف کنم... تاببینی که چقدر همه به هم شبیهیم... تا ببینی که من و تو و هنرپیشه تئاتر لهستانی و پستچی مکزیکی و مدیرمدرسه چینی و سبزی فروش سرکوچه همگی باهم زیر آسمان مینایی، طاق سپهر، گنبد کبود و... و هر چه می خواهی اسمش را بگذاری جا گرفته ایم و گرم روزمرگی هستیم... و در مقیاس وسیع با تفاوتهای کوچک کوچک کوچک.... خنده ام می گیرد از نوشتن جزئیات تکراری ولی نوشتن توام با خنده اش هم کیف دارد!

٪×!* جان! من در حال حاضر روزهای هفته ام دو دسته هستند : وقتی خانه ام و وقتی بیمارستانم... روزهایی که خانه ام ۶:۳۰ ساعتم زنگ می زند و من ۶:۴۵ تا ۷ بیدار می شوم و معمولا" با عجله در حین نوشیدن یک لیوان شیر آماده می شوم و بعد به سمت بیمارستان حرکت می کنم... پشت اولین چراغ قرمز از پسر کاپشن صورتی یک روزنامه می خرم... و پس از رد کردن پنج چراغ قرمز که پشت هر کدام یک تیتر درشت را خوانده ام ، می رسم به بیمارستان... باز هم معمولا" با عجله لباس عوض می کنم و به سمت سالن مورنینگ ریپورت می دوم... به جز معدود زمانهایی که توی این جلسات تمرکز دارم و گوش می کنم و نت بر می دارم، بقیه مواقع یا کارهای بخش را آماده می کنم، یا با موبایل وبلاگ خودم و دوستان را چک میکنم! یا پیامکهای عقب افتاده را جواب می دهم! یا با دوست کناری چرت و پرت می گوییم و گاهی هم خسته از کشیک شب قبل چرت می زنم... بعد از آن ویزیت بیماران بخش شروع می شود که این قسمت ماجرا را دوست دارم... بعد ویزیت مجدد و رفع اشکال با استاد عزیز و گیر دادنهای متوالی و درس پرسیدن و راندهای طولانی ... کارها که تمام میشود فکر کنم دیگر ظهر شده است! ... و قسمتی که بیشتر از همه دوست داشتی بدانی! ناهار و تشریفات مربوطه!... اگر کشیک باشم که بعد از تحویل شیفت و کارهای اولیه با بچه ها ژتون می گیریم و ناهار را در سلف بیمارستان صرف می کنیم... اگر کشیک نباشم چندین حالت دارد: یا شب قبل دختر خوبی بوده ام و غذا آماده کرده ام!... یا اصلا" غذایی در کار نیست!... یا اگر همسر همیشه مهربانم صبح وقت کرده باشد غذا را آماده کرده!... یا مامان همیشه مهربانم!... جانم برایت بگوید که! بعد از غذا خوردن باز هم چند حالت دارد اگر شب قبل کشیک بوده باشم به چشم بر هم زدنی بیهوش می شوم و دو سه ساعت بعد به هوش خواهم آمد... اگر شب قبل کشیک نباشم، یک عادت دوست داشتنی داریم که اگر همسرم باشد باهم یک عدد جدول حل می کنیم! گاهی سودوکو و گاهی جدول کلمات متقاطع!... بعد کمی کتاب یا روزنامه میخوانم... و بعد مجددا" کمی می خوابم!... عصر هم که کلی کارهای همیشه عقب مانده خانه و ظرف و گرد و خاک و ... و بعد چایی یا نسکافه همیگشی عصرانه که معتادش هستم... و بعضی روزها خرید و خونه مامانم و مامانش و این حرفها!... و شبها بعد از سالاد و میوه و وقت گذرانی بیهوده جلوی تلویزیون، افکار و سنگینی بار درسهای نخوانده تلنبار شده و اکثر اوقات درست کردن اسلاید برای کنفرانس و ژورنال و این برنامه ها... و این وسطها ناخنکی به اینترنت و وبلاگ و کامنتها زدن... اینها که تمام می شود فکر کنم دیگر دیر شده! ساعت حدود ۱:۳۰ تا ۲:۳۰می شود و باز کوک کردن ساعت و سنگینی چشمها چیره بر حسرت کلمات کتابهای نخوانده ...و بوس و لالا!... و از صبح تا شب در میان تمام اینها مقادیر زیادی حرف و سکوت و گاه خنده و گاه گریه و گاه شادی و گاه دلتنگی و هزار هزار هزار احساسات و افکار پیچ در پیچ موزون و ناموزون...

٪×!* عزیز! خاطره یک روز معمولی من تمام شد و حالا تو هم مثل همان خانوم بغل دستی توی آرایشگاه که نوبتش شده و از کنار من بلند می شود برو به کارت برس!... این پست فقط برای تو با این اسم قشنگ و سوالات کوچولویت بود تا از من دلخور نباشی ...و یک توفیق اجباری برای همه دوستان خوبی که مرا می خوانند...

 

ناتانائیل! تو اینقدر خوب و نازنینی که آدم هی گریه اش میگیره...!

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:24 | لینک  | 

من اين روزها در پيچ پيچ هزار توي بزرگسالي هي گم مي شوم... من اين روزها مقابل دري ايستاده ام كه يكي پشتش هي تق تق مي زند و من آماده نيستم... وقتي همه كوچولوهايي كه به دنيا آمدنشان خوب يادم هست و بوي خوش شيرخوارگيشان هنوز در مشامم، امروز برايم از عاشقانگيشان مي گويند... وقتي همه آهنگهايي كه روي ليبل كاست زماني نوشته بودم New Album  امروز Old Song  شده اند... وقتي ميبينم نوجوانان خوش سليقه اين روزها قلعه حيوانات و مادر و كلبه عمو تم دوست ندارند... وقتي مادرم برايم كرم دور چشم مي خرد... وقتي شماره نظام پزشكيم  زير صدهزار است... وقتي صداي بلند و بوم بوم و ايبس ايبس برايم آزاردهنده و گوشخراش مي شود... وقتي پسران خوش تيپ همكلاسي سابق مردان چاق شكم گنده شده اند... وقتي به حس غالبت با ديدن كوچكترين خرده ريزها مي شود گفت نوستالژي ... وقتي ذهنم از فرط نقشه هاي تو در تو شبيه كره جغرافيايي مي شود... وقتي قلك خرسيم تبديل به دفترچه حساب زرد رنگ مي شود... وقتي مي توانم نوع خاصي از مايع ظرفشويي را توصيه كنم... وقتي زير باران هي سردم مي شود... وقتي چرت زدن جلوي مزخرفات تلويزيون را به كتاب خواندن ترجيح مي دهم... وقتي دروغ مصلحتي گفتن برايم اين همه راحت مي شود... وقتي ناغافل اين همه محافظه كار مي شوم... وقتي شمعهاي تولدم تمام كيك را پر مي كند... اين يعني اين كه بزرگسالي در را بازكرده و باز نكرده تو آمده... اين يعني اين كه ديگر من از تركيدن يك بادكنك گريه ام نمي گيرد... يعني اين كه شوق شكستن قلك را ديگر هرگز نخواهم داشت... يعني اين كه شكلات شيري ديگر خوشحالم نخواهد كرد... يعني اين كه ديگر ماشين حساب نمي خواهم ذهنم بدجور محاسبه گر شده... يعني اين كه من بزرگ شدن اين مدلي را دوست ندارم... يعني اين كه من پشيمانم از اين كه روزهاي كودكي به حرف مادرم گوش كردم و غذا خوردم تا بزرگ شوم!... يعني اين كه من اعتصاب غذا مي كنم، شايد اين مهمان ناخوانده به خانه اش بازگردد و تمام شود اين همه احتياط و محافظه كاري و آينده نگري و نگاههاي كاسب كارانه ... يعني اين كه من الان خيلي دلم گرفته... يعني اين كه كجايي ناتانائيل؟!...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:23 | لینک  | 

چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، یک و بیست دقیقه بامداد، اورژانس مسمومین:

مرد جوان، نه! مرد خيلي جوان بيهوش بيهوش، بدون پاسخ به هيچ گونه تحريك روي تخت خر خر مي كند... مردمكها بي پاسخ به نور... بوي تند الكل تمام فضا را آكنده و با هر نفس نابسامانش فضا آكنده تر... آزمايشات اسيدوز شديد خون را نشان مي دهد... به قول خودمان پروگنوز پور ِ پور است!...

زن جوان، نه! زن خيلي خيلي جوان با نگاه خيس زيبايي كه در چهره افسرده و غمديده اش مي درخشد، بر بالينش ايستاده و فقط نگاه مي كند... بهت زده و خاموش... مي پرسم چه مشروبي خورده؟... آرام جواب مي دهد: نميدونم كار هر شبشه... از داروخونه الكل مي خريد... و من از سوال خودم تعجب مي كنم كه عقلم نمي رسد اين بنده خدا ويسكي و ودكا و شامپاين و اسميرنوفش كجا بوده... سطح سرمي متانول خونش مثبت و بالا گزارش مي شود... انگار مرد خيلي جوان اين بار آنقدر بي طاقت و خمار شده كه الكل چوب قالبش كرده اند... داروها و بي كربنات و ... افاقه نمي كند... خودم را به آب و آتش مي زنم كه اورژانس دياليز شود... زن خيلي خيلي جوان كه گفتگوهاي ما را مي شنود و  تلاش مرا مي بيند لبهاي خشك زيبايش را مي گشايد و آرام مي گويد: " بذارين بميره..."

 

دوشنبه بيست و چهارم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و هشت ، پنج و چهل دقيقه عصر اورژانس مركزي:

زن خسته، نه زن خيلي خسته با چهره به هم كشيده از درد روي تخت ناله مي كند... تب بالا و نبض ضعيف و تنفس تند و سريع دارد كه به مايع درماني هم جواب نمي دهد...به قول خودمان در شوك سپتيك است... شرح حال كه مي گيريم سابقه ضربه به شكم را دو روز قبل مي دهد و اصرار دارد كه در به شكمش خورده... سي تي اسكن پانكراتيت هموراژيك گزارش مي كند...

مرد جوان ِ برافروخته، نه مرد خيلي برافروخته با  نگاه هراسان و نگران به اين سو آن سو مي دود و سر همه فرياد مي كشد كه چرا براي مادرش كاري نميكنند... دارم مشاوره جراحيش را مي نويسم كه دختر ِ زن خسته ترسان به سويم مي آيد و آهسته برايم شرح رنج مادرش را مي گويد و اينكه دو روز قبل برادر برافروخته اش در پاسخ ناداري مادر خسته براي تأمين هزينه كريستالش با لگد به شكمش زده... و مي گويد: كار هميشگيشه... و دختر با اشك مي گويد آنقدر مادرش را دوست دارد كه مي داند تنها يك چيز آرامش مي كند و تأكيد مي كند: " بذارين بميره..."

 

شنبه نمي دانم چندم اسفند هزار و سيصد و هشتاد و هفت، شش و سي دقيقه عصر سالن كنفرانس دانشكده ادبيات و علوم انساني:

خانم دكتر ايكس ِ منقلب، نه خانم دكتر ايكس ِ خيلي منقلب با چهره خشن و ابروان پرپشت و صورت بدون آرايش با ژستي مردانه، پشت تريبون ايستاده و بعد از دادن تاريخچه جنبشهاي فمينيستي... با حرارت تمام  جماعت خانمها را ترغيب مي كند براي تلاش با تمام قوا در اعاده حقوق و حيثيت فمينيستيشان... و من چهره و حركاتش را كه زير نظر مي گيرم به اين فكر مي كنم كه سعي دارد با مردانه ترين روش زنانگيش را طلب كند... و نمي داند خوب خوب كه نگاه كني واگويه هاي زن پسندانه اش از فمينيست يك دفاع زن گرايانه از مرد است...

چهارشنبه بيست و ششم فروردين هزار و سیصد و هشتاد و هشت ، يك و پنجاه دقيقه بعد از ظهر اتاق خودم:

چهره زنِ خيلي خيلي جوان، زنِ خسته، دختر ِ زن ِ خسته و خانم دكتر ايكس منقلب دكتراي جامعه شناسي از دانشگاه نمي دانم چي چي منچستر جلوي چشمم حاضر مي شود و دلم مي خواهد بنويسم خانم دكتر ايكس خيلي خيلي محترم: شما خوب بلديد از زن و جنسيت و فراجنسيت و... حرف بزنيد... شما تاريخ جنبشهاي فمينيستي را خوب خوب از حفظيد... شما خوب آتش مي زنيد... خوب تحريك مي كنيد... و خيلي خوب لطافتهاي زنانه تان را مخفي كرده ايد... بهتر بگويم خوب مرد شده ايد!...

اما استاد عزيز فرهيخته سخنراني آتشين شما براي همان دانشگاه نميدانم كجاي منچستر خوب است... براي ما... براي زن خيلي خيلي جوان... براي زن خسته... براي دختر زن خسته... اصلا" براي مردانشان... از حقوق زن نه! ... لطفا" از حق آدم بودن و زندگي كردن و زنده ماندن بگویید.... مرسی!

 

پي نوشت: باز هم بيمارستاني نوشتم دوستتر از جانم!

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:23 | لینک  | 

نمی دانم می دانی روایت غریبی است!... اصلا" نمی دانم روایت است... حکایت است... و شاید هم شکایت! ... و اینکه ما راوی هستیم یا شاکی!... فقط اینکه روایتی با ما هست... حکایتی در ما هست که انگار مبعوث شده ایم برای روایتش... مبعوث شده فراموشکاریم... وای که اگر به یاد آوریم چه آسان و بی هراس روی نازکترین و تیزترین لبه تیغ ، رقصان قدم می زنیم... آنوقت حرکت سرخوشانه باد را در میان موهای مهار شده تو درک خواهیم کرد... آنوقت تمام صندلی های دسته دار چوبی برای نشستن و آرام گرفتن ردیف می شدند... آنوقت تمام کتابهای نخوانده و فلسفه های درک ناشده به چشم بر هم زدنی در ذهنمان بالا و پایین می پریدند... آنوقت تمام بوسه های شیرین بر سر لبهایمان دعوا می کردند... آنوقت آسمان عصرهای حکایتمان پر میشد از کلاغهایی که راه خانه را مثل کف دست بلد بودند... آنوقت روایتمان بی شکایت میشد...

مبعوث شده ایم، اصلا" اینجا آمده ایم برای روایتِ حکایت... امٌا شبها را تاریک تاریک کرده اند شاید که ما بترسیم... کوهها را سنگ روی سنگ لغزان بالا برده اند شاید که ما بلغزیم... دریا را موج موج خروشان کرده اند شاید که مسافر امواجش شویم... باران را بر ما نازل کرده اند تا غروبهایمان غم انگیزتر شود... کلمه به کلمه داستان جهانی که پیش از این در آن زیسته ایم را بر لبان رودخانه ها جاری کرده اند ، شاید که حافظه شنیداریمان تحریک شود...  دارکوب را مامور کرده اند تا در جستجوی کرم ریزه ها هی بر درخت بکوبد و تق تق راه بیاندازد شاید برایمان نمادی از پیامی یا سلامی از دور دورها باشد... و بدتر از همه در آسمان به این بزرگی و عظمت ماه را تنها گذاشته اند تا ما را به گریه بیاندازد... و تو را و تو را و تو را فرستاده اند تا تنها بهانه باشی برای جریان شریان بودنمان... و تو و تمام اینها همه دورنمایی است از آن حکایتی که باید راویش شویم... باید به یاد بیاوریمش... امٌا نمی آوریم...!!!

 

ناتانائیل! دنیا قرار نیست که شاد باشد، امٌا من غمی ندارم... چون سالهاست که موریانه ها تک تک کلمات دست نوشته های تو را خورده اند، امٌا من هنوز گرم خواندن حکایتت هستم و دلم نمی خواهد که بیدار شوم...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:22 | لینک  | 

نشسته ام اینجا... حالم خوب نیست... از عیدی که بوی تازگی ندارد بدم می آید... نشسته ام اینجا و هی فکر میکنم که چه باید بنویسم و این وسط ظرف آجیل جلویم خالی می شود و باز من نمی دانم چه بنویسم... نشسته ام اینجا تلویزیون روشن است و کنارم اخبار ورزشی می گوید از زنگ خطری که یک پینک پنک باز برای چینیها به صدا در می آورد و من به این فکر می کنم که چقدر همه، همه چیز را جدی می گیرند و چقدر همه چیز مزخرف و بیخود و الکیست... نشسته ام اینجا یاد یکی از ماجراهای بیمارستانی امروز صبح می افتم و جرقه ای می شود برای نوشتن، امّا از حرفهای بیمار و بیماری و بیمارستان خسته ام... نشسته ام اینجا لرزش ویبره موبایل افکار درهم و برهمم را می لرزاند، اسم یک دوست قدیمی که همیشه دوستش داشته ام هی روشن و خاموش می شود ولی من فقط نگاه میکنم، احساس می کنم صدا برای حرف زدن ندارم! شاید هم حال!.... نشسته ام اینجا همین الان از حیاط بیمارستان باز صدای گریه و زاری و سوگواری می آید ولی این بار دیگر اصلا" حس همدردی ندارم فقط داد و فریادشان آزارم می دهد... نشسته ام اینجا... حالم خوب نیست... نمی دانم چرا درست همین لحظه یاد اصحاب کهف افتادم و بدون داشتن مصداقی از دقیانوس دلم خواست جای آنها می بودم و تجربه شیرین خواب سیصد ساله... نشسته ام اینجا... دوستم همین الان از اورژانس آمد اینجا و گفت: " شب اگه مریض نبود بیا پایین باهم مرد دوهزارچهره ببینیم!"... من جواب دادم حتما"! و دردل آرزو کردم همان موقع صد تا مریض داشته باشم!... نشسته ام اینجا ... از زیر دستشویی یک سوسک به سرعت به سمت زیر میز می آید و من نگاهش می کنم ، حس ترسیدن هم ندارم... نشسته ام اینجا همین الان تلفن زنگ می زند که باید بروم فلان بخش و فلان مریض چنین و چنان شده و از این حرفها و من به این فکر می کنم که قبل از رفتن این نوشته های مزخرف را پاک کنم ولی الان هیچ چیز بیشتر از این حالم را خوب نمی کند که با خودم لجبازی کنم و همین پست بیخود را ثبت کنم... من الان دیگر اینجا ننشسته ام! دارم میرم پایین!
نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:21 | لینک  | 

این حرفها تکراری است...مثل هر روز صبح چشم مالاندن و از خواب بیدار شدن... این حرفها تکراری است مثل همه قصه های سربی توی روزنامه ها... این حرفها تکراری است...مثل حس گس و چسبناک همیشگی خرمالو... این حرفها تکراری است...مثل چرخش مکرر پشه ای که درست همین الان دور سر من هی تاب می خورد و با تکان سرم دور  می شود و دوباره بازمیگردد...

 این حرفها تکراری است...حرف رقص ماهیهای قرمز توی تُنگهای تَنگ دلتنگی بی هیچ رخصتی برای جولان وعرض اندام... حرف رنگارنگی سنبل و پامچال و شب بو در گلدانهای بیرنگ سفالی بی هیچ فرصتی برای بالیدن و قدکشیدن... حرف طعم گذرای شیرین نقل و باقلوا در دهانهای تلخ و خاموش بی هیچ زمانی برای ماندن و سیرکردن... حرف مکرر "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو بر روی ترمه خسته و قدیمی هفت سین بی هیچ حوصله ای برای شین شراب و شاهد و شور و شادی....

این حرفها تکراری است...از حرف رقص نگاه حسرت بار کودک تخم مرغ رنگی فروش تا رقص باله ماهیهای قرمز... از حرف رنگارنگی دردهای دختر در انتظار پیوند کلیه تا نمای رنگارنگ شب بو و پامچال حیاط بیمارستان...از حرف طعم خاک و گردغبار خانه تکانیهای اربابان در دهان خشک حوّای کارگر تا طعم شیرین باقلوای بادامی و پسته ای در ظرفهای براق نقره ای... از حرف "دال" درد و "میم" مرگ و "ف" فقر و "ت" تبعیض و "جیم "جنگ تا "سین" سیر و سنجد و سرکه و سماق و سمنو...

این حرفها تکراری است... این حرفها تکراری است... و تکرار این حرفهای تکراری شاید چونان چرخ و فلکی بلند برای آنی و لحظه ای از زمین جدایمان کند و آن بالاها دلهامان را کمی پرتپش... اما دریغ که به چشم بر هم زدنی پایمان را سفتتر از پیش بر زمین می فشاریم تا کِی که باز هوسی دوباره به سوی چرخ و فلک بکشاندمان...

 

ناتانائیل! این روزها چشمانم آنقدر تار است که نمی فهمم از های و هوی اسفند است یا دود اسپندی که برای چشم زخم نخوردن بهار تمام و کمال به چشم خودم رفته...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:21 | لینک  | 

من معتقدم خدای روزهای ابری از خدای روزهای آفتابی قدبلندتر است... من معتقدم دستان خدای سه شنبه ها از دستان خدای چهارشنبه ها قویتر است... من معتقدم چشمان خدای  دریا براقتر از چشمان خدای صحراست... من معتقدم خدای پاورقی داناتر از خدای در پرانتز است... من معتقدم خدای کوچه های بن بست آرامتر از خدای چهارراههاست...

من معتقدم قامت خدای من آنقدر بلند است که روزهای ابری پشت ابرها قایم میشود... و  دستانش همیشه چهارشنبه ها از زورآزمایی سه شنبه خسته و دردناک است... و برق چشمانش آنقدر شدید است که نمی گذارد فرق دریا و صحرا را بفهمی... و همیشه در پاورقیها به قرینه معنایی حذف می شود... و هر روز در مسیر کوچه های بن بست پشت چراغ قرمز شلوغترین چهارراهها انتظار می کشد...

اما من باز هم معتقدم خدای من خدای روزهای ابری است... خدای سه شنبه ها... خدای دریا... خدای پاورقیها... و خدای کوچه های بن بست...

 

ناتانائیل! دیروز سه شنبه ابری بود و من در یک کوچه بن بست در پاورقی ذهنم قصه های دریایی تو را مرور می کردم...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:20 | لینک  | 

جلوی یکی از درهای بیمارستان مدتهاست که پیرمردی نشسته با بساط پهن شده روبرویش... رنگهای شاد و تند مقابلش ناخواسته نگاهها را به خود می کشاند... یعنی خیلی بعید است که از جلویش عبور کنی و برای لحظاتی محو تصاویر خوشرنگ و نمکی ریخته بر بساطش نشوی... بساط پیرمرد پر است از ماجراهای رنگارنگ شیرین... پیرمرد کتاب فروش است... کتابهای کودکانه می فروشد... روزهایی که ماشین نمی برم هر چقدر هم که دیرم شده باشد، دقایقی به بساطش خیره می شوم... خواندن  فقط عنوان کتابها هم حالم را خوش می کند... دیروز فهمیدم که آنقدر درگیر کتابها شده ام که تا به حال به پیرمرد و حال و هوایش دقت نکرده ام... دیروز فهمیدم که چقدر لپهای پیرمرد سرخ است!... چقدر ریش سفیدش تمیز و براق است!... چقدر چهره اش مهربان است... چقدر نگاهش خسته است... دیروز صبح یکی از کتابها دستش بود و لبخند به لب غرق خواندن بود... فارغ از تمام شلوغی و هیاهوی دور و برشَ انگار که در دنیا چیزی مهمتر از ماجرای قهرمان کوچولوی کاغذی کتاب وجود ندارد... ظهر که بر میگشتم، داستان خیلی وقت بود که تمام شده بود و پیرمرد از سرزمین رنگی آرام به همهمه های خاکستری خیابان بازگشته بود و انگار سرخی لپهایش هم کمتر شده بود... سلام کردم و پرسیدم: پدر جان از صبح چند تا فروختی؟... لبخند تلخی زد و گفت یکی... طبق یکی از همان قرارهای نانوشته ای که انگار جایی در ناکجای درونمان مدون شده گفتم خب من همه کتابها را می خواهم... پرسید: توی مهدکودک کار می کنی؟... خندیدم و گفتم: آره!... الان من شش تا "حسنی ما قوی شده!" دارم ... چهار تا " مردی که جوهر می خورد!"... پنج تا " خانه پری دریایی کجاست؟" ... سه تا "تولد خواهر کوچولوی نانی" و دو تا "گربه های همسایه ما"... کتابها را کنارم می چینم و احساس مسافری را دارم که عازم سفر به سرزمین خیال و نگاه و لبخند و توپ و آفتاب و مهتاب و شعر و عروسک و پروانه است، بی خیال از تمام دغدغه ها و زنگها و رنگها و درنگها... جای تو خالی ناتانائیل!

                                                                                                       

....

My most beautiful poem?
I didn't write it.
From the deepest depths it rose.
I kept it silent.

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:19 | لینک  | 

" در انتظار دره ها رازیست ".... این را به روی قله های کوه

بر سنگهای سهمگین کندند.... آنها که در خط سقوط خویش

یکشب سکوت کوهساران را..... از التماسی تلخ آکندند

در اضطراب دستهای پر، ... آرامش دستان خالی نیست

"خاموشی ویرانه ها زیباست"

این را زنی در آبها می خواند... در آبهای سبز تابستان

گویی که در ویرانه ها می زیست

ما یکدگر را با نفسهامان... آلوده می سازیم

آلوده تقوای خوشبختی

ما از صدای باد می ترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم

ما در تمام میهمانیهای قصر نور

از وحشت آوار می لرزیم...

(به بهانه ۲۴ بهمن درگذشت فروغ فرخزاد)

 

من تلافي خواهم كرد!... من روزي آنقدر بزرگ و قوي خواهم شد و آنقدر گلويم را تازه خواهم كرد كه انتقام بگيرم!... انتقام بگيرم از اين كلمه هايي كه آرام نمي گيرند... از اين كلمه هايي كه آنقدر محكم خود را به اين سو و آن سو مي كوبند اما بيرون نمي ريزند... از اين كلمه هاي پر پيچ و خم و بي نظمي كه انگار هنوز ياد نگرفته اند بايد به صف شد و در يك راستا تا مسير را باز كرد براي خارج شدن و رهايي... از اين كلمه هاي نافرم با آن انحناي مسخره "چ ‌ و شيب عذاب آور "ر" و قامت استخواني "الف"... من تلافي خواهم كرد... من از اين كلمات سنگين كه معنايشان را درست نمي فهمم و اينچنين بي انصاف نفس را بر من حبس مي كنند انتقام خواهم گرفت... من از اين كلمه هاي بي ثبات، ناتوان و ديوانه كه در سرم هياهوي نامفهوم به راه انداخته اند... از اين حروف بي صداي پر سر و صدا... از اين كلمه هاي نادان كه مفهوم را كم آورده اند ... از اين فشار بيرحمانه شان انتقام خواهم گرفت...

گوشهايت را محكم بگير!... من آماده انتقام مي شوم ... و انتقامم از اين همه ازدحام كلمات چه مي تواند باشد جز بي محابا بيرون ريختنشان... جز فريادي گوشخراش  و بيهوده...

نترس ناتانائیل! من از این بلوفها زیاد میزنم...!

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:18 | لینک  | 

دروغ چرا! ما خیال می کنیم، یعنی نه ببخشید داریم مطمئن می شویم که عاشق شما شده ایم!...

دروغ چرا! ما دلمان پر می زند یواشکی وسط همهمه های همیشگی زل بزنیم به ابروهای پرپشت شما و فرو رویم تا ته ته چین عمیق وسط پیشانیتان ...

 دروغ چرا! ما فريفته چشمان خاكستري مهربان شما شده ايم كه انگار هميشه خيسند و باراني...

دروغ چرا! ما ديوانه مي شويم وقتي شما شانه كوچكتان را از جيب جلوي پيراهن كرم رنگتان در مي آوريد و آرام و با طمانينه موهاي كم پشتتان را به يك طرف شانه مي كنيد...

دروغ چرا! ما دلمان مي خواهد هي پشت شما قايم شويم و قدمهاي نرم يك طرفه تان را تا ته راهروي باريك بشماريم وقتي آرام آرام راه مي رويد... 

دروغ چرا! ما دلمان ضعف مي رود وقتي شما روزنامه مي خوانيد هي قد بلندي كنيم و يواشكي از روي چينهاي پيشانيتان سر بخوريم و بيافتيم در عمق نگاه شما...

دروغ چرا! ما عاشق دستهاي شما شده ايم و زير چشمي هي به رگهاي دوست داشتنيشان خيره مي شويم وغرق مي شويم در جريان آرامشان...

دروغ چرا! ما اولين بار كه صداي بم گرفته شما را شنيديم، ديوانه و شوريده شديم! و دلمان خواست هي از شما الكي الكي سوال بپرسيم تا شما فقط حرف بزنيد و ما بشنويم. دروغ چرا! اصلا" به جوابهايتان گوش نمي كرديم، فقط درگير گرفتگي دلنشين صدايتان بوديم...

دروغ چرا! ما عاشق عينك سياه شما شده ايم و نگاه جديتان كه از بالاي عينك دقيق پنجره را مي كاود و انگار خيلي خيلي خيلي دور را مي بيند و مي خواند و خوب خوب مي شناسد...

دروغ چرا! ما بعضي شبها براي شما گريه مي كنيم و وقتي خانه هستيم هي دلمان براي چشمهايتان، براي صدايتان، براي راه رفتن و نشستنتان و براي دستهايتان تنگ مي شود...

دروغ چرا! ما بدجور نگران كبد بزرگ شما هستيم و هر روز صبح كه شما را مي بينيم ، اول زردي چشمانتان را با نگاه محك مي زنيم و دلمان هري پايين مي ريزد وقتي مي بينيم زردي نامرد دارد به نگاهتان هم سرايت مي كند...

دروغ چرا! ما دلمان مي خواست كمي پرروتر بوديم! آنوقت يك روز ناغافل مي خزيديم در امنترين جاي آغوش شما و كنج چروكهاي صورتتان را مي بوسيديم و سر بر شانه هاي محكم و استخوانيتان زار زار گريه مي كرديم...

دروغ چرا! شما ما را ياد پدرمان مي اندازيد...

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:17 | لینک  | 

لاب... داب...! پوم... تاک*! تاپ...تاپ!... تمام سرم پر شده از طنین گاه منظم و گاه نامنظم صداهای بی وقفه زندگی ... و سراپایم همه گوش برای جستجوی هوهوی سوفلهای** پرشتاب و کشف این که این سوفل پوم را دور می زند و به تاک نرسیده آرام می گیرد و شاید هم همزمان با تاک شروع میشود و تا آخر آخر پوم دوام می آورد!... درد دارد... درد دارد که روتیشن قلب باشی و هی پوم تاک بشنوی و هی تلقین کنی که این تاپ تاپ نیست...! درد دارد که هی لاب داب گوش کنی و بی خیال تمام ناگفته های پنهان در این ریتم منظم شوی... درد دارد که سوفلها هی در گوشت هوهو کند و تو بگویی این نشان تنگی فلان دریچه است یا نارسایی آن یکی شریان و اصلا" فراموش کنی تنگی دل و نارسایی کلام را که دست به دامان سوفل و هوهو شده... درد دارد که حکایت کنیزک و نبض تندش را با شنیدن دیار یار حواله به افسانه ها کنی و جستجوگر علت درد از میان یافته های آنژیو و تست ورزش باشی...

درد دارد و من با این همه درد و با این همه پوم تاک و لاب داب و تاپ تاپی که می شنوم...خداخدا می کنم که استاد شوم در مشق بی خیالی و مرور فراموشی و  بخندم به حکایت کنیزک و فقط دقیق شوم به تنگی و نارسایی دریچه ها و شریانها و هولو سیستولیک دیاستولیک بودن سوفلها برایم مهم باشد...

اما ناتانائیل ! بالا بروم و پایین بیایم و روتیشن کاردیو هزار و یک سال هم که طول بکشد و دو میلیون و ششصد و سی و چهار سوفل گراهام استیل هم که بشنوم...! باز طنین پوم تاک قلب تو که از ورای کلامت می خورد به روحم، می مانم در چیستی ریتمی که ناگفتنی است و غرق می شوم در هوهوی سوفلی که نه نشانی از تنگی دارد و جای نارسایی ، رسانا بودنش از تعریف نشده های بی نظیر این روزگار است... و آنقدر پرقدرت که تا همیشه همیشه دنیا ریتم و طنینش را با هیچ سوفل و صدای اضافه ای اشتباه نخواهم گرفت...

 

*: لاب داب... پوم تاک : صداهای معمول قلبی! تو بگو بوم بوم!

**: سوفل: صدایی که حین عبور خون از دریچه های قلبی یا عروق شنیده می شود، که در صورت وجود تنگی یا نارسایی و... بارزتر خواهد بود.

 

نوشته شده توسط آلبا در ساعت 18:17 | لینک  |